تبليغاتX
عشق

 

کاشکي بودي و مي ديدي که دلم داره ميميره کاشکي بودي و مي ديدي که بهونت و ميگيره مي دوني عطر نفس هات چي به روز من آورده؟ مي دوني دوري دستات اشکمو باز درآورده؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط هنگام |

 

شاید امروز وقتی باشد برای وداع شاید امروز وقتی باشد برای لمس انگشتان سردزمين ولی وداع با چه کسی ولمس انگشتان کدامین زمین. من همان غریبه ای هستم که از جاده ی مه آلودی تنهای تنها با کوله باری از غم های زیبا نام تو را در زیر لب زمزمه میکنم. مه کم شده است زمین گرم است وحسی برای وداع نیست اما تو با من وداع میکنی و با او می روی... اینجاست که غمی دیگر به کوله بار غم های زیبا اضافه می شود دوباره زمین سرد می شود وهمه جا مه آلود است و من باز همان غریبه ام.... غريبه اي به نام.......

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط هنگام |

 

 

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش

شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی

و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن

چون شاید

هیچوقت

هیچ کس

رو به اندازه تو دوست نداشته باشه

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط هنگام |

 

اندازه ی تمام دنیا تو را دوست دارم

اندازه ی همه ی ستاره های آسمان تو را دوست دارم

اما افسوس که تو نمی دونی

کاش می دونستی که یه نفر برات میمیره

کاش می دونستی که رویای شب و روزم تویی

کاش می دونستی که نفسم به نفست بسته است

کاش می دونستی که یه لحظه زندگی بدون تو برام مرگه

کاش می دونستی که چقدر دوستت دارم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط هنگام |

 

زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط هنگام |

 

نمی دانم که روزی خواهد آمد

که من تنهاتر از تنها بمیرم؟

در این کنج قفس زندان قلبم

مثال یک پرستو پر بگیرم؟

نمی دانم رسد روزی که دیگر

سر شادی از این دنیا بگیرم؟

ولی ای کاش در هنگامه ی مرگ سراغی از دلی تنها بگیرم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط هنگام |