شنیدم که پروانه با شمع گفت تو را گریه و سوز باری چراست؟ برفت انگبین یار شیرین من چو فرهادم آتش به سر می رود فرو می دویدش به رخسار زرد که نه صبر داری نه یارای ایست مرا ببین که از پای تا سر بسوخت
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
بگفت ای هوادار مسکین من
چو شیرینی از من به در می رود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
تو را آتش عشق اگر پربسوخت
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط هنگام
|

خیلی دوستت دارم وممنون از اینکه تو این مدت سه سال و نیم همیشه به من محبت داشتی و داری اما هیچ وقت به این سوال من جواب ندادی که چرا تو این قدر خوب هستی؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط هنگام
|
