تبليغاتX
عشق

شبی یاد دارم که چشمم نخفت

شنیدم که پروانه با شمع گفت

که من عاشقم گر بسوزم رواست

تو را گریه و سوز باری چراست؟

بگفت ای هوادار مسکین من

برفت انگبین یار شیرین من

چو شیرینی از من به در می رود

چو فرهادم آتش به سر می رود

همی گفت و هر لحظه سیلاب درد

فرو می دویدش به رخسار زرد

که ای مدعی عشق کار تو نیست

که نه صبر داری نه یارای ایست

تو را آتش عشق اگر پربسوخت

مرا ببین که از پای تا سر بسوخت

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط هنگام |

خیلی دوستت دارم وممنون از اینکه  تو این مدت سه سال و نیم همیشه به من محبت داشتی و داری  اما هیچ وقت به این سوال من جواب ندادی که چرا تو این قدر خوب هستی؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط هنگام |