امروز بعد از گذشت آخرین ملاقاتمان که تو را از دور نظاره گر بودم ؛ دلم برایت تنگ شده است زمان به کندی از کنارم می گذرد و من چقدر سخت شبهایم را به روز و روزهایم را به شب می رسانم اما تو بی خبر از طوفان سرنوشتی که برایم رقم می خورد ؛ شیشه ظریف قلبم را شکستی و مرا در میان رویاهای همیشگی ام تنها گذاشتی و من همواره با خاطراتت زندگی کردم و ساعتها با وجود خیالی ات قدم زدم و گفتگو کردم بی تو همه چیز برایم تکراریست و روزهای هفته با آرایش نظامی از ذهنم عبور می کند به یاد روزهای تنهایی خودم و به یاد روزهایی که تو از کنارم می گذشتی و من به امید نگاه تو ... ای ماه شبهای تاریکم ؛ گم کرده ام تو را... به نزد من بیا 
+
نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط هنگام
|
