تبليغاتX
عشق - لب اگر بگشایم

لب اگر بگشایم
تو و یادت، من و هستی، همه ویران بشود
خسته ام، بیمارم
دلم از غصه به تنگ آمده است
غم تنهایی من می بینی
مردن و زاده شدن را
سخن از هستی خود می گویم
عمر بی بار نبود
تنم از زخم درون به زمان می انباشت
ناله هایم همه فریاد می شد
پاهایم در بیراهه عشق
قربانی رفتن بودند
فقر را تجربه می کردم تلخ
شوق در حسرت همراه به خویشم می برد
وزن تحقیر به پشتم
سر مغرور مرا خم می کرد
من فلسفه می آموختم
ثانیه ها می گذرد
خسته ام، راه دراز آمده ام
ره توشه سفرم به شقایق
به سپیدار بلند آرزو می ماند
به سخن می آیی؟
اشک چشمم، لب خونین مرا می شوید
بدرون می نالم
یادها را به فراموشی مطلق بردند
و امید گمشده
در خالی شهر
و عشق پیدا شده
در خم یک خاطره بر دار
ضجه ها می کشم از درد
به غمت می گریم
گریه کن محبوبم
لب اگر بگشایم
تو و یادت، من و هستی همه ویران بشود
رازها در دل داری
دلت از غصه پر است می دانم
گریه کن محبوبم
اشکهایت را در زخم های پیکرم جاری کن
لب اگر بگشایم...

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط هنگام |